مدير وبلاگ : علي
صفحه نخستايميلآرشيو

درباره



منوي وبلاگ


لوگوي وبلاگ من






نوشته هاي پيشين


آرشيو


آرشيو موضوعي


پيوندهاي روزانه


پيوندها


لوگوي دوستان



موسيقي وبلاگ


جستجو در وبلاگ


بازديدهاي وبلاگ


اشتراک در خبرنامه



 RSS 


HOME
   1   2      >
  + عشق... 

دکتر شريعتي : خدايا به هر که دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر که دوست تر مي داري بچشان که دوست  داشتن از عشق برتر است.
پشت ديوار شب واژه عشق به تمامي خانه ها سر مي زند و با ديدن دلي تنها بر قلب آن پيمانه اي از شور هستي عشق تقديم مي کند دلي که از وادي عشق بي نصيب است و يا شايد آن را تجربه نکرده پيمانه را تا قطره آخر سر مي کشد و با لبخندي شيرين به زندگي خوش آمد مي گويد ؛ دلي که از عشق تجربه شيريني ندارد جام عشق را اين بار با عطشي بسيار مي نوشد به اميد يافتن عشقي حقيقي.
واژه عشق به تک تک خانه ها سر مي زند و پس از عاشق کردن دل ها آن خانه را ترک کرده و به خانه ي ديگري سر مي زند و ديگر دلي بي عشق در اين تاريکي شب ديده نمي شود.همه دلها يا دچار عشق شده اند و يا دچارش مي شوند و تمامي دلها طعم شير يني و يا تلخي آن را کم و بيش مي چشند ؛ طعمي که مزه آن هيچگاه از خاطرها محو نمي شود.
 لئوبوسکاليا :
عشق هميشگي است اين ما هستيم که ناپايداريم .
عشق متعهد است ، مردم عهد شکن .
عشق هميشه قابل اعتماد است ؛ اما مردم نيستند...



نازنین ::: پنجشنبه 31/5/1387::: ساعت 1:2 عصر::: نظرات ديگران: نظر

مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت مي کنند :
بشر بن سليمان (ايشان از فرزندان ابو ايوب انصاري و از شيعيان و ارادتمندان حضرت امام هادي و امام عسکري (ع) و همسايه آنان بوده ...است) مي گويد: خادم امام هادي (ع) نزد من آمد و گفت: حضرت با تو کاري دارند من خدمت حضرت رسيدم.
ايشان نامه اي به خط فرنگي نوشتند و همراه با يک کيسه زر که در آن دويست و بيست سکه بود، به من دادند و فرمودند: به بغداد مي روي و در فلان روز در لنگرگاه فرات حضور مي يابي؛ هنگامي که اسيران را به ساحل آوردند، نظر کن به برده فروشي به نام عمرو بن يزيد و مراقب او باش تا کنيزي را براي فروش بياورد که داراي اين صفات است. آنگاه حضرت خصوصيات او را بيان فرمود و اضافه کرد که آن کنيز نمي گذارد مشتريان به او نظر کنند يا به بدنش دست بزنند و مي گويد: من بايد خودم خريدارم را انتخاب کنم. در اين هنگام تو پيش برو و نامه مرا به آن کنيز بده و او را خريداري کن. بشر بن سليمان گويد:‌ مطابق فرموده حضرت عمل کردم. آن کنيز چون در نامه نگريست،‌ بسيار گريست و به عمرو بن زيد گفت: ‌مرا به صاحب نامه بفروش. و سوگندها خورد که اگر چنين نکني خود را هلاک مي کنم.
ادامه مطلب...

نازنین ::: يکشنبه 27/5/1387::: ساعت 3:43 عصر::: نظرات ديگران: نظر

شيخ ابو سعيد ابوالخير گفت: وحي آمد به موسي(ع) که بني اسرائيل را بگو که بهترين کس را از ميان خويش اختيار کنند، هزار کس را انتخاب کردند، وحي آمد که از اين هزار بهترين را انتخاب کنيد، صد نفر را اختيار کردند، وحي آمد که از اين صد نفر بهترين را انتخاب کنيد، ده نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين ده بهترين را انتخاب کنيد، سه نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين سه بهترين را انتخاب کنيد، يکي را اختيار کردند ،  وحي آمد که اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد. چهار روز مهلت خواست،  و شهر را مي گشت، روز چهارم به کويي داخل مي شد، مردي را ديد که به فساد و ناشايستگي معروف بود ، و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان که در گناهکاري انگشت نما گشته بود. خواست که وي را ببرد ، انديشه اي به دلش آمد ، که به ظاهر نبايد حکم کرد ، شايد که او را قدر و پايگاهي باشد،  و به اين که مردم مرا بهترين انتخاب کردند مغرور نبايد شد. چون هر چه کنم به شک و گمان خواهد بود پس اين گمان بر خود برم بهتر است. دستار به گردن خويش نهاد و آمد تا کنار موسي، گفت: هر چقدر نگاه کردم هيچ کس را بدتر از خويشتن نمي بينم.
وحي آمد به موسي (ع) که : اين مرد بهترين خلق است ، نه بدانکه طاعت او بيشتر است، ليکن به خاطر آنکه خويشتن را بدترين دانست.


***


اين حقيقتيه که ميگن هر چي اعتدالش خوبه...و دين ما هم دين اعتدال است و  ميانه روي. تا آنجايي که خداوند هم به پيامبرش توصيه مي کنه در انفاق هم زياده روي نکن و حد ميانه را رعايت کن. حتما شما هم انسانهاي مقدس ماب رو ديديد که  زمين و زمان و هر بني بشري رو که مثل اونها نپوشه و نيانديشه منحرف و خدانشناس و فاسق تلقي مي کنند و آنچنان کبر و غروري اونها رو فرا مي گيره که فراموش مي کنند حق ندارند به جاي خدا درباره ي بنده هاش قضاوت کنند و تصميم بگيرند. اونهايي که مبناي قضاوتشون درباره ي انسانهاي اطرافشون ، فقط ظاهر اونهاست و بس. در اون لحظه اي که دچار کبر و غرور شديم و به ايمانمان مغرور، اون لحظه هست که خدا آنچنان به زمينمون مي زنه که بلند شدنمون مدتي زمان مي بره... و اين اسمش تلنگره! چه بسيار ديدم آدمهايي رو که دلشون صاف تر از هر آيينه اي بود و دل عارف مسلکشون رو ، ظاهرشون نشون نمي داد و نيز در جامعه ي امروز ما چه بسيار هستند انسانهايي که ظاهري مقدس مآب دارند و اما باطنشون ... کساني که براي پيشبرد مقاصد پليدشون هر رياکاري و ظاهر سازي